فواید گاو بودن!
"اين داستان در يكي از روستاهاي دور افتاده در بوركينافاسو اتفاق افتاده و هيچ ربطي به گاوهاي نجيب ايراني ندارد."
هادی شریفی؛
روزي روزگاري در يكي از روستاهاي سبز و با صفا،در كنار يك رود زيبا، زير آسمان آبي، مزرعه اي بود كه در آن تعدادي گاو همراه چوپان ساده و مهربان خود با خوشي و خرمي زندگي مي كردند.
چوپان گاوهاي خود را هر روز به چرا مي برد و آنها هم بسيار خوشحال و سرزنده از مراتع و يونجه زارهاي آنجا استفاده مي كردند و شب -خسته اما راضي و خشنود- به طويله شان بازمي گشتند. در ميان اين گاوهاي زيبا، گاو نر و جواني بود به نام خال خالي. او بسيار شاداب و تيز هوش بود و هميشه براي زندگي بهتر تلاش مي كرد.
خال خالي پدر و مادر مهربان و با صفا و دوست داشتني داشت و از همه مهمتر براي خال خالي بعد از خانواده اش، گل من گلي، ماده گاو زيبا و جواني بود كه همراه آنها با خانواده خود در طويله چوپان زندگي مي كرد.
البته شُل شُلي، هُل هُلي و وِل وِلي كه دوستان خال خالي بودند و گيس گلابتون و نازگُلَتِينا كه از دوستان گل من گلي بودند نيز در آن طويله زندگي مي كردند كه خاطرات دوران كودكي خال خالي و گل من گلي را رقم مي زدند.
خال خالي و گل من گلي همديگر را بسيار دوست داشتند و هميشه بين آنها صداقت و صفا و صميميت بود كه حكم فرما بود و قرار بود به زودي با هم ازدواج كنند. البته مشكلاتي هم داشتند؛ مثل كوچكي طويله، يونجه هاي كهنه كه گهگاهي چوب هاي خشك و خشن در بين آنها بود و دهان و دندانهايشان را آزار مي داد و يا مراتع نامرغوب و ... اما با وجود تمام مشكلات آنها باز هم شاد و سلامت بودند واز زندگي بهره اي بسيار مي برند.
يكي از روزهاي قشنگ بهاري، صبح هنگام، وقتي براي چرا به چراگاه مي رفتند، متوجه شدند كه راهشان تغيير كرده است. علت را از چوپان جويا شدند و او گفت كه راه چراگاه پايين را براي مرمت بسته اند و مجبورند از چراگاه بالا استفاده كنند.
درباره چراگاه بالا قبلاً چيزهايي شنيده بودند. مي دانستند كه بسيار خوش آب و هوا و سبز است اما چون كمي دور بود هرگز به آنجا نرفته بودند و امروز كه مجبور بودند اين راه طولاني را طي كنند، سختي راه زياد برايشان مهم نبود، چون هم راه چراگاه بالا را مي ديدند و ياد مي گرفتند و هم از چراگاه بهتري استفاده مي كردند. خلاصه همگي با هم به راه افتادند.
براي خال خالي و گل من گلي راه بالا بسيار جذاب بود و البته مي توانستند از دوري راه استفاده كنند و كلمات عاشقانه بيشتري رد و بدل كنند و بيشتر با يكديگر لاو بتركانند.
همينطور كه مي رفتند ناگهان از دور مزرعه اي بزرگ با خانه اي رويايي در وسطش توجهشان را به خود جلب كرد. مي گفتند آنجا مزرعه آقاي دكتر است كه البته خيلي پولدار و با سواد است و با چوپان خود شان كلي فرق مي كند. جلوتر كه رفتند طويله هاي زيبايي به شكل شيرواني پيدا شد كه خيلي جالب به نظر مي رسيدند و البته از آنها جالب تر گاوهايي بودند كه آنجا به چرا مشغول بودند.
آه خدا چه گاوهاي زيبا و با شخصيتي!
خال خالي كه يكي از ماده گاوهاي جوان آنجا را ديده بود از تعجب چشمهايش از حدقه بيرون زده بود. عجب ماده گاوي بود، چقدر زيبا! چقدر ناز و پر كرشمه! با گل من گلي خيلي فرق مي كرد. انحناي دماغش كاملاً متفاوت بود. مثل اينكه دماغش را عمل زيبايي كرده بود. از دماغ كه بگذريم چشمان و سر و سينه و بدن، اوه ... كاملاً استيلش متفاوت بود. موهايش را هم بسيار زيبا رنگ كرده بود. واقعاً جذاب و ديدني بود.
خال خالي از خود بي خود شده بود و تلاش مي كرد به سمت آن گاو زيبا و جوان برود و جوري سر صحبت را با او باز كند و بيشتر با او آشنا شود اما پرچين هاي مزرعه آقاي دكتر مزاحمش بودند و از آن گذشته چوب قطور چوپان بود كه بر پهلوي خال خالي زده شد و او را از اين روياي زيبا بيدار كرد.
گل من گلي كه متوجه اين مسأله شده بود با عصبانيت تنه اي به خال خالي زد و خال خالي با اخم به او نگاه كرد، سرش را پايين انداخت و به راه خود ادامه داد.
اما وضعيت گل من گلي هم چندان بهتر از خال خالي نبود. چشمهايش چهار تا شده بود وقتي امكانات مزرعه آقاي دكتر را ديده بود. دستگاهاي شير دوشي بهداشتي و با كلاس و راحت كه ماده گاوها ديگر مجبور نباشند دست هاي پينه بسته و خشن چوپان را تحمل كنند و مراتع وسيع سبز آنجا كه واقعاً تعريف كردني بود. واز آن مهمتر گاوهاي نرِ جوان، مرفه، با شخصيت و خوش تيپ مزرعه آقاي دكتر بودند كه توجه اش را جلب كرده بودند.
خلاصه گل من گلي هم با حسرت به آن مزرعه نگاه مي كرد.
آنها به راه خود ادامه دادند تا مقابل در ورودي مزرعه آقاي دكتر رسيدند. چوپان با آقاي دكتر سلام و عليك گرمي كرد و گاوهايش را به آقاي دكتر نشان داد و او هم با نگاهي سرد گاوهاي چوپان را بدرقه كرد.
آنها به چراگاه بالا رسيدند و با دلسردي به چرا مشغول شدند. در راه برگشت هم از مقابل مزرعه آقاي دكتر گذشتند ديگر آن ماده گاو جوان و زيبا و گاوهاي ديگر در چراگاه مزرعه نبودند و براي استراحت به طويله مجهزشان رفته بودند.
خال خالي بسيار در فكر بود و با خود مي گفت خوش به حال گاوهاي نر و جوان اين مزرعه! با وجود تراكتورهاي پيشرفته و زيبا، مجبور نيستند هنگام شخم زدن و جمع آوري محصول صبح تا شب مثل خر كار كنند و در طول روز مي توانند از معاشرت با ماده گاوهاي زيبا و جوان و ساير تفريحات سالم مشابه ديگر لذت ببرند؛ بهترين علوفه را بخورند و زيبا ترين زندگي را داشته باشند و گذران عمر كنند.
خوش بحالشان!!!
خلاصه روزها مي گذشت و آنها هر روز از كنار مزرعه آقاي دكتر عبور مي كرند و داغشان تازه تر مي شد.
خال خالي و گل من گلي هر روز از هم دورتر مي شدند و رابطه بين آنها هرروز سست تر و سردتر مي شد.
خال خالي براي گل من گلي بسيار غير قابل تحمل شده بود و ديگر برايش آن گاو آرزوهايش نبود. گل من گلی با خود فکر می کرد مگر چه عيبي دارد كه يك ماده گاو تا آخر عمر ازدواج نكند؟ مگر مجبور است سختي زندگي با خال خالي را تحمل كند؟ كه آخرش چه شود؟ چند تا گوساله پس بياندازند و آنها هم مثل گل من گلي بدبخت شوند؟ نه نه! اصلاً كار عاقلانهاي نيست! بايد صبر كند تا شايد يكي از آن گاوهاي نر و جوان مزرعه آقاي دكتر به او علاقمند شود و دنبالش بيايد. آري بايد حالا حالاها صبر كند و دنبال يك خواستگار خوب باشد.
خال خالي هم بسيار افسرده و ناراحت بود. از طرفي مجبور بود زخم زبانها و كم محلي هاي گل من گلي را تحمل كند و از طرفي ديگر از حسرت زيبايي هاي مزرعه آقاي دكتر شب ها خوابش نمي برد! اصلاً مگر خودِ او خواسته بود در آن طويله كوچك به دنيا بيايد و حال اين همه سختي را تحمل كند؟ مگر گاوهاي نر مزرعه آقاي دكتر از كجا آمده بودند كه بايد آن همه در ناز و نعمت زندگي مي كردند؟
خلاصه پس از مدتها فكر به اين نتيجه رسيد كه بايد جوري توجه آقاي دكتر را به خود جلب كند تا آقاي دكتر او را از چوپان بخرد و زندگي اش متحول شود.
از آن روز وقتي از كنار مزرعه آقاي دكتر عبور مي كردند خال خالي كلي كلاس اضافي به خرج مي داد و با وقار رفتار مي كرد. خرامان خرامان گام بر مي داشت و مامايش را در گلويش مي پيچاند و خلاصه كلي سوسول بازي و قرتي بازي جلوي آقاي دكتر در مي آورد تا توجه اش را جلب كند.
دكتر هم توجهي به خال خالي مي كرد اما گاوهاي جوان ديگري نيز در گله چوپان بودند كه از خال خالي اگر بهتر نبودند بدتر هم به نظر نمي رسيدند.
گل من گلي هم هر گاه از جلوي پرچين ها رد مي شد كلي ناز و كرشمه به خرج مي داد و ماماهاي ناز و لطيف مي كرد تا توجه گاوهاي نر جوان مزرعه آقاي دكتر را به خود جلب كند. كلي سرخاب و سفيد آب به صورتش مي ماليد، با گيس گلابتون و نازگلتينا و يا دوست هاي خال خالي مثل شل شلي و هل هلي و ول ولي راه مي افتاد، خود را به لودگي مي زد و خنده هاي بلند بلند مي كرد تا اولاً كمي خال خالي را بچزاند و ثانياًبه گاوهاي مزرعه آقاي دكتر بفهماند كه خيلي با كلاس و امروزي فكر و رفتار مي كند و واقعاً ماده گاو شايسته اي است كه اينهمه گاو نر و ماده دور او را گرفته اند.
ولي گاو گاوهاي مزرعه آقاي دكتر اصلاً توجهي به او نمي كردند.
خال خالي هم دوباره به فكر رفت كه چه كند كه توجه دكتر را از گاوهاي ديگر به خود معطوف كند و از آنجايي كه تواناييش از ديگر دوستانش كمتر بود به فكر چاره اي شيطاني براي حل مسأله اش افتاد.
بارها و بارها به اوگفته بودند كه خدا شيطان را دوست ندارد و هميشه حاضر و ناظر اعمال است. اما از همسالان خود شنيده بود جديداً خدا در خانه اش با فرشته ها، مشغول بازي يه قُل دو قُل و گهگاهي گل يا پوچ است و چند صباحي است كه ديگر آنقدر سرش شلوغ شده كه با روستاي آنها كاري ندارد و حتماً گل من گلي هم اين را شنيده بود كه اينقدر زخم زبانش مي زد و درجلوي ديگران تحقيرش مي كرد و رفتارهاي زشت از خود نشان مي داد؛ از اينرو نقشه شيطاني اش را پياده كرد.
در بين گاوهاي ديگر راه مي رفت و از اين جلوي آن و از آن جلوي ديگري واز چوپان جلوي همه بدگويي مي كرد. دائم از قول گاوي به گاو ديگر دروغ مي گفت و آنها را به جان هم و همه را به جان چوپان مي انداخت. براي چند گاوي هم كه فريب كارهاي او را نمي خوردند چاله اي كند تا آنها در آن بيفتند و لنگ لنگان راه بروند. زنگوله شل شلي را هم دزديد تا موقع راه رفتن حسابي سر و صدا و جلب توجه كند. پيش چوپان رفت و چوپان را بر عليه ديگر گاوها تحريك كرد و خلاصه همه را به جان هم انداخت.
ديگر گاوها كه راه مي رفتند و از جلوي مزرعه ي آقاي دكتر عبور مي كردند، يا مشغول دعوا بودند-اين به آن تنه مي زد و آن به اين جفتك مي انداخت و چوپان همه ی اينها را با چوبش تنبيه مي كرد و همه با سر به پاهاي چوپان مي كوبيدند- و يا اينكه اگر دعوا نمي كردند لنگ لنگان راه مي رفتند كه اين هم خود مصيبتي بزرگ بود.
با اين حال فقط خال خالي بود كه خرامان خرامان و با شخصيت و مؤدب سر را بالا مي گرفت و سينه را سپر مي كرد و راه می رفت و همين باعث شد تا مورد توجه آقاي دكتر قرار گيرد و آقاي دكتر او را به بهايي گزاف از چوپان بخرد و بالاخره خال خالي به آرزويش رسيد.
حالا ديگر خال خالي با دروغ، خيانت، زيرآب زني، جفتك اندازي، چاله كني و دزدي، آقايي براي خودش شده بود. از امكانات مزرعه آقاي دكتر استفاده مي كرد و لذت مي برد.
صبح تا شب در مزرعه راه مي رفت و پرسه مي زد و با اين و آن صحبت مي كرد والبته آن ماده گاو جوان و زيبا نيز در كنارش بود و مثل گل من گلي صبح تا شب ماماي زيادي نمي كرد و البته به غير از او ماده گاوهاي زيبا و جوان ديگري هم بودند كه دست كمي از او نداشتند و خال خالي با آنها هم رابطه خوبي داشت. هر روز با يكي از آنها صميمي مي شد، خوش و بشي و رفاقتي مي كرد، قدمي مي زدند،كلمات عاشقانه اي رد و بدل مي كردند، لاوي مي تركاندند و شب مي شد و فردا روز از نو و روزي از نو و حالي به حولي. خلاصه بهشتي بود براي خودش.
راستي گل من گلي هم هنوز در حسرت يك گاو نر جوان خوب و مرفه بود كه از او خواستگاري كند و هنوز ازدواج نكرده بود و البته داشت یواش یواش مي ترشيد. اصلاً با آن اخلاق تند و بدش كدام گاو خري پيدا مي شد كه از او خواستگاري كند؟ از اينها گذشته گاوهاي مزرعه دنبال اين اُم�`ل بازي ها نبودند!
دیگر گاوها هم که هر روز از مقابل مزرعه عبور می کردند با حسرت و تنفر به خال خالی نگاه می کردند و هر روز با دیدن خال خالی زخم های دلشان تازه می شد اما خال خالی انگار نه انگار که آنها را می شناسد، با دیده ای تحقیر آمیز به آنها نگاه می کرد و بعضی وقت ها حتی آن نگاه خشک و خالی را هم نثارشان نمی کرد و بر شدت خشم آنها می افزود
+ نوشته شده در ساعت توسط ...one...
|